
از خط الراس خاكريز سرازير شد و اسير را با اسلحه و دست راست هل داد سمت تيرك آهنى كه نزديك ما بود. ما را صدا كرد و گفت كه به خط شويم. همه بى چون و چرا فرمانش را اطاعت كرديم. از صدايش پيدا بود كه فرمان ها داده است و عادت دارد كه فرياد بزند و فرمانش را اطاعت شده ببيند. اسير را به تيرك آهنى تكيه داد و عقب رفت. با صدايى بلند گفت:
- تو را در محضر الهى به مرگ محكوم مى كنم چرا كه تا آخرين فشنگ جنگيدى و جلوى چشم من پنج نفر از افرادم را كشتى
بعد چرخيد سمت ما و گفت:
- جوخه آماده
اسلحه هاى ما آماده بود.
- هدف حيوان رو به رو
قنداق ها را به شانه چسبانديم و از سوراخ روزنه به نوك مگسك خيره شديم. در تيررس ما تيركى آهنى بود كه از فرق سر اسيرى گذشته بود و توى زمين فرورفته بود، چشم چپم را بستم و نفس را در سينه حبس كردم. آفتاب از پشت تيرك مى تابيد روى مگسك و از سوراخ روزنه چشم را كور مى كرد. از دور همان صداهاى هميشگى مى آمد و توى گوش من صداى باد مى پيچيد. آفتاب ديگر مثل نيزه از سوراخ روزنه مى گذشت و ميان چشم اشك آلودم مى نشست. منتظر بودم تا فرمان تمام شود و قمقمه آبى را كه پيدا كرده بودم به مجروح افتاده كنار تانك سوخته برسانم. صدايى در دشت پيچيد كه:
- آتش
و شليك كرديم و زمين ميان ما و تيرك ناگهان منفجر شد. هر چهار نفرمان روى زمين افتاديم و تا گرد و خاك ننشست نفهميديم كه چه اتفاقى افتاده است. اسير افتاده بود. فرمانده افتاده بود. تن فرمانده پر بود از سوراخ هايى كه خون از آنها بيرون مى زد. تن اسير پر بود از شكاف هايى كه خون از آنها بيرون مى زد. قمقمه اى كه يافته بودم سوراخ شده بود. تندتر رفتم تا تانك سوخته تا مجروح.
انتشار اين داستان در مطبوعات چاپى و غيرچاپى، در سايت ها و وبلاگ ها منوط است به اجازهء كتبى نويسندهء آن – محمد بكايى.انتشار مجدد اين داستان حتى با ذكر ماخذ هم جايز نيست.